من...انتظار...سکوت هميشگی..وشب
اشک وشکايت و آه هميشگی بر لب
دستان سرد پنجره و راه بی عبور
حجم اتاق خالی و شب سخت سوت و کور
تنها صدای باد به تنهاييم ورق ميزد
مثل سکوت ابر که باباد در می آميزد...
...ياد نگاه گرم تو آن شب مرا ربود
ياد نگاه خيس و خاطره و اشک در سجود
من خيس خاطره باران روزهای سبز
درآرزوی بهاران روزهای سبز
چرخيدم و پريدم و تا ابرها رفتم
باياد و خاطرات گذشته به انتها رفتم
ديدم که دستهای من و تو به هم گره خورده است
عطر تنفس تو دل از باغ هم برده است
ديدم که کوه شانه ی تو اعتبار اشکم بود
بربغضهای سنگی من تکيه گاه محکم بود
ديدم صدای قلب تو آرامشی مکرر بود
هرروز عاشقانه ی ما بارشی مکرر بود
هر صبح در حريم دل ما بهار گل ميداد
پاييز رفته بود وزمستان و هرچه بادا باد
نو غنچه های آرزوهامان چه با غرور
تک تک شکفته ميشد و غرق سرور و نورــــ
ـــــ بوديم تا که ناگهان ازره رسيد درد
بادی وزيد و بر دل ما ريخت برگ زرد
بادی وزيد و دست مرا ازتو دور کرد
مارا اسير فاصله ای بی عبور کرد
کم کم غبار .. خاطره هارا فرا گرفت
يک دره عمق فاصله مارا فرا گرفت
اين روزهای فاصله اين روزهای سرد
روح مرا شکست و دلم را چه پير کرد
از هرچه عشق وعاشقی و شب دلم گرفت
و فصل زرد فاصله ها رنگ غم گرفت
...خسته تر از هميشه و با کوله بار درد
پس کوچه های خاطره را مثل کوچه گرد ــــ
ـــــ طی ميکنم ...وباز من و راه بی عبور
حجم اتاق خالی و شب سخت سوت و کور.....