من خسته هستم
ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱۸  

دیگر نمیخواهم از عشق شعر جدیدی بگویم

دیگرنباید دلم را دربین دریا بجویم

 

سنگی به حجم غم تو خم کرده پشت دلم را

دیگرنخواهم توانست تا انتها ره بپویم

 

شرم سک.تی شکسته دراضطراب حضورم

بغض عجیبی نشسته درانتهای گلویم

 

باصد عذاب قدیمی طی میکنم جاده هارا

پشت سرم سایه وزخم دلواپسی رویرویم

 

اینجا کسی بادل من محرمتر ازآسمان نیست

اینجا کسی مهربان نیست تا من دلم را بگویم

 

وقتی تونامهربانی دیگر چه میخواهم ازغیر؟

وقتی که درهای غم را وا میگذاری به رویم

 

من خسته هستم شقایق ازعشق ازهرچه عاشق

دیگز نمیخواهم ای عشق شعرجدیدی بگویم...

 

                                                          

 

 


کلمات کلیدی:
اشک کودکانه ی پاییز
ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٤  

چه تبدار متولد میشوم امروزوچشم میگشایم وپلک میزنم کودکانه ..وبه سادگی یک کودک میگریم ومیگریم ومیگریم.

چه کودکانه چشم میگشایم امروز بر سادگی ابرهای آسمان .بر پرپر زدنهای کبوتر خسته دلی که انگیزه ی پروازش به یاءس گراییده.برپنجره های بسته ای که قابی کوچک از آسمان را حتی دریغ کرده اند از نگاههای بی رمق.وچه کودکانه میگریم ومیگریم ومیگریم.

چه کودکانه مینگرم برکویر زمین که تمامی سطح خشکش لبریز شقاوت است ونامردمی  ...وچه کودکانه میگریم و میگریم و میگریم.

چشم میگشایم امروز برتمامی هراسها و تردیدها..برتمامی سنگهاوشیشه ها...برتمامی قلبها وخنجرها ...وبه سادگی یک کودک میلرزم وفریادمیکشم.

دراین دنیای تاریک بی روزن ...دربین ظلمت همه ی باغهای خشکیده...ودرمیان سردی همه ی نگاههای یخ زده تنها این لبخند توست که گرم مانده...تنها ضربان پیچک دستان توست که جاری میشود به سمت هراس کودکانه ی من وامتداد می یابد به بلندای نور وگویی همه ی یخ زمین ذوب میشود وجرقه ی نگاه تو  وسعت می یابد وزمین عاشق میشود...ومن به سادگی یک کودک لبخند میزنم ...لبخند....

.                                                                                                                  

.

.

بزرگ میشوم وقد میکشم هرروز وتنها ضربان نگاه توست که جان میبخشد به سلولهای تنم...

وتنها تویی که درمیان همه ی سیاهیها ووتاریکیها به سپیدی نور میدرخشی

.

.

ومن بزرگ شدم...بزرگ

...ایکاش بدانی که اگر میدانستم روزی از روزهای زمین باعث فروچکیدن قطره ستاره ای ازچشمهای  مهربانت خواهم بود هرگز متولد نمی شدم...هرگز بزرگ نمیشدم

...ایکاش بدانی که با تلو ءلو نگاه تو قدکشیدم وبه یاری شاخه های تنومند صبرتو ایستادم به روی پا ..وبارنگ خوش چشمهای تو آموختم عشق چه رنگ است...

...وببین که امروزبه چه وسعتی ترک خورده ام از دست بیرحم سرنوشت...وچه ناباورانه صدای شکستن ستاره های اشکمان گوش کهکشان  را کر کرده است؟؟؟

...ایکاش هیچ کودکی هرگز بزرگ نشود....ایکاش


کلمات کلیدی:
فصل پاییزی من
ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٧  

 

قاب کوچک پنجره ی اتاق...

...خاطره باران برگریزان سرخ وزرد....

...تب روزهای ازدست رفته...

...هذیان شبهای به صبح نرسیده....

...حسرت آرزوهای عقیم مانده....

.........وباز پاییز _ باناز..... وباز بوی خاک نم خورده ی کوچه

که از پس همه ی خاطرات کهنه هنوز تازه مانده است...

...ومن هنوز مست میشوم ازبوی نم باران

...وگم میشوم هنوز لابلای هوهوی باد

وکودکانه می دوم پی برگهاییکه دربازی باد می رقصند و چرخ می خورند

........وتو می نگری.....

ببین که هنوز کودکم...........

....ببین که هنوز بابرگریزان فصل دلتنگی می گریم وبا صدای خش خش برگها میخندم

...ببین که بغایت ترک خورده ام

.................ببین که در آستانه ی ریزشم

........................................ببین که هنوز خزانی ام

...اما ایستاده ام چون درختهای پاییزی که برگ میبارنداما زمستان نمیکنند

ببین مرا که هنوز خزانی ام وبهاررا کوچ داده ام تا برگ ببارم وبرگ ببارم وبرگ ببارم...

وتو فقط بنگری برگریزان ناتمام خاطره هارا.............


کلمات کلیدی:
....
ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱٠  

روزگارورق میخورد همچون همیشه وهنوز.....

ومن چه ساده چرخ میخورم لابه لای خاطرات تلخ وشیرین روزگاران...

امروز که برگ برگ خاطاتم را به تصویر میکشم قدری درنگ کن...

قدری بگذار تا واژه واژه سکوتم رنگ بگیرد درمیان رویاهای دیروز وامروز..

لختی بگذار تا بنگرم فاصله ای را که میان من وتو ژل بسته است وآه کشم

به بلندای یک عمر....واشک ببارم به زلالی یک چشمه و بخندم با سادگی یک کودک...

لختی مجال بده تا بخندم به بخت واقبال...تا قهقه بزنم به سیاهی روزگار وخیس ببارم

بحال ستاره های پرپر آرزو که آسمان هم بر نعششان سجده کرد.


کلمات کلیدی:
با اجازه شما...
ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٤  

صلاح اگرمیدانید .... به پایان برسانم کم کم این روزهای سرد و آشفته را

...وچشم ببندم به هرچه تنهایی وتاریکی است ....

 

اجازه اگر میدهید...چشم بگردانم از پنجره ی بسته ی انتظار که خیال گشوده شدن

ندارد ... ودل بگردانم از دلخوشی به برگریزان زردو سرخی که

حتی نای تحمل صدای گامهایم را ندارند....

 

 

صلاح اگر میدانید ....دست بتکانم از بغل گرفتن غم زانوانم وبه دارآویختن

آرزوهای کال....

 

اجازه اگر میدهید....کمی پرت شود حواسم ازخیال همیشگی تان تا سرک بکشد

به حیاط کوچک همسایه  ونقل پاش بـــــــــلـــــــه ی دختر همسایه  را به نظاره بنشیند...

 

....چه شب دلتنگی است اما ...

اگر اجازه بدهید امشب قسمت مستطیل روی حیاط همسایه بشود ماه وپلک بتکانیم تا

ستاره ببارد که شاید سهم گمشده خوشبختی دل من نصیب دختر همسایه شود...

 

 

رخصت اگر میدهید.....مرخص شوم ازآوار سنگین نگاههای غریبی که

به رنگ نگاه شما نیست....ودست بشویم از رسیدن گامهای شما که میدانم

آسمان وصال حتی وسعت یک پنجره را نیز سهم دل من نخواهد کرد.......


کلمات کلیدی:
پرونده پدر...
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٢٢  

نامت چه بود؟

- آدم

فرزند؟

- من را نه مادری نه پدر...بنویس اول یتیم عالم خلقت

محل تولد؟

- بهشت پاک

اینک محل سکونت؟

- زمین خاک

آن چیست بر گرده نهادی؟

- امانت است

قدت؟

- روزی چنان بلند که همسایه ی خدا..اینک به قدر سایه ی بختم به روی خاک

اعضای خانواده؟

- حوای خوب و پاک..قابیل خشمناک...هابیل زیر خاک

روز تولدت؟

- درروز جمعه ای..به گمانم که روز عشق

رنگت؟

- اینک فقط سیاه..زشرم چنان گناه

چشمت؟

- رتگی به رنگ بارش باران...که ببارد زآسمان

وزنت؟

- نه آنچنان سبک که پرم درهوای دوست..نه آنچنان وزین که نشینم براین زمین

جنست؟

- نیمی مرا زخاک...نیم دگر خدا

شغلت؟

- درکار کشت امیدم به روی خاک

شاکی تو؟

- خدا

نام وکیل؟

- آن هم فقط خدا

جرمت؟

- یک سیب از درخت وسوسه

تنها همین؟!!!

- همین!!!!!!!!

حکمت؟

- تبعید در زمین

همدست درگناه؟

- حوای آشنا

ترسیده ای؟

- کمی

زچه؟

- که شوم من اسیرخاک

آیا کسی به ملاقاتت آمده است؟

- بلی

که؟

- گاهی فقط خدا

داری گلایه ای؟

- دیگر گلایه نه ..ولی...

ولی که چه؟

- حکمی چنین...آن هم به یک گناه؟؟!!!!

دلتنگ گشته ای؟

- زیاد

برای که؟

- تنها فقط خدا

آورده ای سند؟

- بلی

چه؟

- دوقطره اشک

داری تو ضامنی؟

- بلی

چه کس؟

- تنها کسم خدا

در آخرین دفاع؟

- می خوانمش چنان که اجابت کتد دعا

                                                                                   ((کیوان شاهبداغی))


کلمات کلیدی:
...
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢۱  

بعد از مدتها این وبلاگ رو به روز میکنم.یه کار قدیمی مینویسم نمیدونم هنوز کسی به این خونه قدیمی سر میزنه یانه؟؟؟

قلندرانه به پابوس عشقم آمده ای

                                     وصادقانه دل از غیر تو جدا کردم

وکودکانه به بیرحمی زمانه باریدی

                                   ومومنانه برای دلت   دعا  کردم

و من به بازی این سرنوشت خندیدم

                                  وقطره قطره اشک چکید و تورا صداکردم

و دستهای تو آرامش وجودم بود

                                   به حکم سرنوشت دو دست تورا رها کردم

و نذر کرده ام اینروزها که گریه کنم ـ

                                            ـ به حال زار دل...این عهد را وفا کردم

و چکه چکه دلم آب شد....برای خودم نه....

                                           ...برای قلب تو هرشب خدا خدا کردم

اگرچه بودن تو جز خیال واهی نیست

                                           ولی ببین که دل از غیر تو جدا کردم.....

 
 


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٤  

نگاه کن...

گويی سالهاست

در آرزوی اين نياز مانده ام

در کنار آتش نگاه تو بنشانم

دل لرزانم را.....در شب خيس....


کلمات کلیدی:
خاطره باران درد
ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٩  

من...انتظار...سکوت هميشگی..وشب

اشک وشکايت و آه هميشگی بر لب

 

دستان سرد پنجره و راه بی عبور

حجم اتاق خالی و شب سخت سوت و کور

 

تنها صدای باد به تنهاييم ورق ميزد

مثل سکوت ابر که باباد در می آميزد...

 

...ياد نگاه گرم تو آن شب مرا ربود

ياد نگاه خيس و خاطره و اشک در سجود

 

من خيس خاطره باران روزهای سبز

درآرزوی بهاران روزهای سبز

 

چرخيدم و پريدم و تا ابرها رفتم

باياد و خاطرات گذشته به انتها رفتم

 

ديدم که دستهای من و تو به هم گره خورده است

عطر تنفس تو دل از باغ هم برده است

 

ديدم که کوه شانه ی تو اعتبار اشکم بود

بربغضهای سنگی من تکيه گاه محکم بود

 

ديدم صدای قلب تو آرامشی مکرر بود

هرروز عاشقانه ی ما بارشی مکرر بود

 

هر صبح در حريم دل ما بهار گل ميداد

پاييز رفته بود وزمستان و هرچه بادا باد

 

نو غنچه های آرزوهامان چه با غرور

تک تک شکفته ميشد و غرق سرور و نورــــ

 

ـــــ بوديم تا که ناگهان ازره رسيد  درد

بادی وزيد و بر دل ما ريخت برگ زرد

 

بادی وزيد و دست مرا ازتو دور کرد

مارا اسير فاصله ای بی عبور کرد

 

کم کم غبار .. خاطره هارا فرا گرفت

يک دره عمق فاصله مارا فرا گرفت

 

اين روزهای فاصله اين روزهای سرد

روح مرا شکست و دلم را چه پير کرد

 

از هرچه عشق وعاشقی و شب دلم گرفت

و فصل زرد فاصله ها رنگ غم گرفت

 

...خسته تر از هميشه و با کوله بار درد

پس کوچه های خاطره را مثل کوچه گرد ــــ

 

ـــــ طی ميکنم ...وباز من و راه بی عبور

حجم اتاق خالی و شب سخت سوت و کور.....

 


کلمات کلیدی:
غربت
ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٢۸  

غربت مرا کوچه های شهر تو خوب ميشناسند...

چقدر وزيده ام به شاخسار درختهای پاييزی ات تا برگباران شوم از بارش خاطره ها...

چقدر لغزيده ام به ديوارهای شهر تو غريبانه...همچون سايه ی يک هيچ سرگردان....

وگونه هايم خيس ميشود مدام....

ودست نوازش هيچ بادی نميتواندگونه هايم را خشک کند...

ببين مرا که هرروز در بينهايت انتظار قدم ميزنم و ستاره ميفشانم به خاک....

ببين مرا که ارتعاش تنهايی دستانم تنهادر حضور توآرام ميگيرد...

وقطرات اشکم راببين که به پايت خيس ميچکدوغربت کويريت راطراوت ميبخشد...ومن

هر لحظه غريبا نه تر ترک ميخورم و به شکستن نزديکتر ميشوم....

ببين مرا که ساقه ی نگاه انتظارم تا دريچه ی نگاه تو امتداد يافته وساقه ی خشک 

دستانم طراوت دستان تورا ميطلبد...

ببين مرا که اينروزهاتشنگی امان از کفم ربوده...

و اين روزها مدام راه ميروم و قدم ميزنم وستاره ميبارم...

وباز قدم ميزنم و قدم ميزنم و باد ميوزد و ياد نگاه تورا

 به شهر خاطراتم ميباراند....

ومن باز هم ميلغزم به ديوارهای شهرتو وبازهم

می وزم وبازهم کوچه های شهرتو غربت مرا

به يقين می نشينند.....

 


کلمات کلیدی:
....
ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٦/۳۱  

دلم گرفته

    زبان حرف پوست کنده ندارد...


کلمات کلیدی:
رفت تا او زنده بماند....
ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/۱٥  

زن و مرد جوانی سوار بر موتور با سرعتی وصف ناشدنی در دل شب ميراندندو خيابانهای شهر را

میپيمودند.

آنها عاشقانه يکديگر را دوست داشتند.

زن جوان:يواش تر برو من ميترسم.

مرد جوان:نه اينجوری خيلی بهتره..

زن جوان:خواهش ميکنم من خيلی ميترسم.

مرد جوان :باشه اما بايد اول بگی دوستم داری.

زن جوان:دوست دارم...دوست دارم.حالا ميشه يواش تر برونی؟

مرد جوان:منومحکم بگير.

زن جوان:باشه حالا ميشه يواش تر برونی؟

مرد جوان:به شرط اينکه کلاه کاسکت منوبرداری و سر خودت بذاری

آخه نميتونم راحت برونم.اذيتم ميکنه.

......................

...................

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود:

((برخورد موتورسيکلت با ساختمان حادثه آفريد.در اين سانحه که به دليل

بريدن تر مزموتور رخ داديکی از دو سزنشين زنده ماندوديگری در گذشت)).

مرد جوان  از خالی شدن ترمز آگاهی يافته بود.پس بدون اينکه زن جوان را

مطلع کند با ترفندی کلاه ايمنی خودرا بر سراو گذاشت وخواست که برای آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود وخودش رفت تا او زنده بماند.

 

دمی می آيد و باز دمی می رود.اما زندگی چيزی غير از اين است وارزش آن

در لحظاتی تجلی می يابد که نفس آدمی را می برد.

 

                                                                           (برگرفته از مجله موفقيت)

 


کلمات کلیدی:
طعم سبز فرياد
ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/۱٦  

بگذار باز هم از دلم بگويم

از دلم اين عجول ناشکيب

 اين نجيب نا صبور

باز هم لبريز شده ام از طعم سبز فرياد

بگذار فرياد بزنم...

چه مکرر است و عميق حضور تو در تمامی لحظه هايم

و چه معطر است لحظه هايم از حضورت

وحضور تو چه آرامشی ميبخشد روح بيقرارم را

وتو چه بزرگی و چه بخشاينده که حتی حس حضورت نيز دنيا دنيا

آرامش به تن خسته ام می بخشد بی هيچ مضايقه ای....

ناگهان.....

ناگهان  يادطوفان نگاهت مرا درهم می پيچد

ومن در ساحل خيس چشمهات

 ودرحضور سنگينی نگاهت آوار ميشوم ...آوار...

ونرم نرمک ميبارم

بگذار ببارم...

بگذارآه بکشم و ببارم...

بگذار به آتش گرم دستهات بينديشم و ببارم...

بگذار حسرت بکشم و بازهم ببارم...

آه چقدر دلم گرفته از اين همه فاصله ومن چه خوب ميدانم که سهم کودک دلم

که همه ی سادگی اش را به پايت ريخت

چيزی نيست جز هجران و آه و حسرت و....حسرت ...وحسرت...

پس بگدار دريا دريا حسرت ببارم

وهمه ی بغض چندين ساله ام را آه بکشم وشکوه کنم از بيرحمی سرنوشت....


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/٢٢  

زمستان پايان درخت نيست

                درخت زمستان ميکند اما ريشه نمی سوزاند

                                                 پس

                                       درخت باش......


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٦:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٩/٢٠  

..........

قدم که ميزند باد ميان پس کوچه های دل

برگهای دلتنگی

                  يکی

                        يکی

                            به زمين ميبارد.

...آری...

دلتنگ ترين فصل خزان درميان کوچه باغ دلم آشيان دارد.

ومن هنوزو هرروز

چشم بر جاده ای دوخته ام که صدای گامهای تورا

ميزبان خواهد بود.

و هنوز کودک دلم درشبهای تنهايی و فاصله به اميد رسيدن به صبح ديدارت

ستاره ميشمرد.

روزهای بی تو بودن چه بيشمار ميشود وپشت طاقتم هر لحظه خميده تر...

واين منم که باز آمدنت را به انتظار نشسته ام

وزمزمه ای که طنين می افکند مدام:

آيا در گذر ثانيه ها لحظه ای خواهد رسيد که در نگاه خيس چشمانم

دوباره جلوه کنی و بدرخشی؟؟؟

نگاه کن....

اين منم که هنوزوهرروز

چشم به جاده ای دوخته ام که

صدای گامهای تو را ميزبان خواهد بود....


کلمات کلیدی: